سلام.این پست از وبلاگمو اختصاص میدم به داستان زندگی و حرف دل یکی از دوستان عزیز که لطف میکنند و همیشه از وبلاگ من دیدن میکنند.واسش همیشه ارزوی موفقیت میکنم و امیدوارم خدا مشکلات و گرفتاریهاشو حل کنه و پنجره ای از امید بروش باز بشه.امیدوارم ناامیدی و یاس دلشو سیاه نکنه.
سلام آرام جان. سلام به همه ی دوستان. می خوام خلاصه ی زندگیمو بنویسم تا دوستان بخونن و عبرت بگیرن. عبرتی که انتظار دارم بگیرین رو در آخر داستان می گم.
...
برگشتن. از کربلا برگشتن به ایران. برادر بزگتر طلبه بود و رفت سراغ کار خودش و دست به سیاه و سفید نزد. بنابر این بار 3 خانواده ی شلوغ افتاد به گردن یکی. (بابای من) همه ی کارهای سنگین رو مجبور بود اون انجام بده، چون باقی برادرها کوچک بودن. صبح زود تا نصفه شب می رفت کار می کرد تا نون بیاره تو خونه. کم کم یه خونه واسه خانواده دست و پا کرد. کار و بارش گرفت. تعمیرکار ماهری بود. اما نمی دونست باید چیکار کنه. هر چی در می آورد می اومد می کرد تو شکم برادرها و زن و بچه هاشون. غافل از اینکه یه روز بدجور از همین برادرا خنجر می خوره!
پدرش فوت کرد. خیلی زود. هرچی در آورد خرج برادرا و خواهرا کرد. حتی یک فرش واسه زیر پای زن و بچه ی خودش نخرید. برادرا رو سر و سامون داد. تو خرید خونه و ماشین و ... کمکشون کرد. ما که نفهمیدیم. پولا رو برادرا پس دادن یا نه. عیدها می اومدن خونه برادر بزرگه به نیت دیدن مادر!!!!!! 13 روز می خوردن و می ریختن و می پاشیدن و به روی نامبارکشون هم نمی آوردن. خرج مادر هم به عهده ی پدر من بود. ( البته وظیفه ی پدر من نگهداری مادرش بود و من در این زمینه ناراحت که نیستم هیچی، خوشحالم هستم که پدرم به مادرش تا تونست خدمت کرد)
گول برادرا را خورد. کارش رو رها کرد و رفت سراغ یک کار دیگه. ورق برگشت. کم کم ضعیف شد. توانش از دست رفت. مریض شد. تا اینکه مادرشون هم فوت کرد. مادرشون از پس فوت پدرشون با برادر بزرگه بود.
خلاصه پدرم دیگه نمی تونست کار درست و حسابی بکنه. اوضاع زندگی داغون شد. نمی تونست خرج زن و بچه را بده. سایه ی فقر به خانوادش سنگینی کرد. پسر بزرگشم که رفت سراغ خونه و زندگیش و به روش نمی آورد که پدر من دربدره!!!
پسر دومیش هم که دانشجو بود. (خود من)(هستم هنوز)(دانشجویی را می گم) با اوضاع بی ریخت خونه می ساخت. پسر دومیه 5 تا پیرهن داشت. یکی از پیرهن ها مال 10 سال پیش بود. پیرهن عقد دایی دومیه بود. و پسر هنوز اونو می پوشید. یه پیرهن مشکی داشت که عمرش از 6 سال تجاوز کرده بود. 2 تا پیرهن داشت که مال 4 سال پیش بودن. و زیبا ترین پیرهن پسر پیرهنی بود که 3 سال پیش سوغات گرفته بود. 3 تا شلوار داره پسره که ....
چی بگم. دو هفته پیش تو همین ماه رمضون... شب، پسر رفت سر یخچال که یه خیاری، گوجه ای چیزی پیدا کنه گاز بزنه. هر چی نگاه کرد چیزی جز 5 تا قمقمه آب پیدا نکرد!!!
مادر پسر سال ها بود یه لباس نو نخریده بود. پدر هم که از همه بدتر. فرش خونشون از یه موکت نازکتر بود. ماهی به زور یک کیلو گوشت می تونستن بخرن و شاید هم نمی خریدن. میوه که تو میوه فروشی بود!!! نیگاش می کردن.
مهم تر از همه عموهاش می خواستن از خونه بندازنشون بیرون. بدون اینکه توجه کنن برادرشون نداره. نمی دونم. نداشتن براشون مفهومی نداشت؟ نمی دونم این خونه ی خشتی چقدر ارزش داره که می خوان بفروشن؟ اوضاع خانواده ی پسر به هم ریخت. دعواهای بی مورد. پدر و مادر و پسر بی هیچ دلیلی با هم دعوا می کردن. از مریضی ها که هیچی نگم بهتره.
حالا اینجا را گوش بدین.
این پسر 4تا دایی، 4 تا خاله، 5 تا عمو(که البته جدیدا یکیشون فوت کرد) و 2 تا عمه داره. خوب. به جز یکی از عموهاش باقیه وضعیت زندگی متوسط داشتن. یعنی خوب نبود ولی در مضیقه هم نیستن و کمی و کسری ندارن. ولی خوب یکی از عموهاش وضعش توپه. 2 تا عمه هاشم خدا را شکر. مکه و کربلا و مشهد و شمالشون ترک نمی شه.
2 تا دایی هاش تو پالایشگاهن. یکیشون مدیر روابط عمومیه پالایشگاه و دیگری از مهندسین با سابقه ی پالایشگاه. یکی دیگه از دایی هاش تو ساختمان مرکزی بانک توسعه ی صادرات در تهران مدیر ارشد مالیه اونجاست. ولی یکی از دایی هاش تو ارتشه و وضعش مثل اون 3 تا توپ نیست. متوسطه اونم. یکی از خاله های پسر تو تهران تو دانشگاه تربیت مدرس عضو هیئت علمیه که پسرش حالا داره کانادا ادامه تحصیل می ده. شوهرش شهید شده. و ...
خلاصه. بگم. چند وقت پیش عقد دختر این خاله ی ما بود. فکر می کنین مراسم کجا بود. الهیه (شمال تهران). تو یه تالار بزرگ.
بگم؟
خاله جون. نمی تونستی عقد دخترتو تو یه تالار مثلا مرکز شهر بگیری که پولش کمتر باشه و یکمی از پولی که اضافه می آد را بیاری بگی بیا آبجی. دربدری. نداری. بگیر اینو خرج کن. نون شب نداری بخوری.
تو همون مراسم عقد. اون دایی پسر که یه مهندس سابقه دار پالایشگاهه وقتی اومد خونه ی خواهرش، کت شلوار نو شو یادش رفته بود بیاره. سریعا همون تهران رفت یه دست دیگه خرید. این دایی نمی تونست با پسرک بگه: دایی بیا بریم. 6 ساله من این پیرهنو تن تو می بینم. بیا. بیا بریم 200 تومن (اقلا) واسه خودم می خرم. یه 6-5 تومنم واسه تو یه پیرهن بخرم!!!!
بعد از مراسم عقد. همه دعوت بودن خونه ی اون دایی که تو بانکه. 8-7 نوع میوه. 5 شکل غذا با مخلفات...کلی اضافی اومد و حیف و میل شد. این دایی می تونست بگه خوب. من به جای 5 مدل غذا 3 مدل درست می کنم. پول اون دو مدل دیگه رو ( که قسم می خورم با اوت تشریفات متجاوز از 30 تومن می شد) بدم به این پسرخواهر در به درم می ره دانشگاه آبروش جلو رفیقاش نره.
یا مثلا عمه بزرگم که سالیانه کربلا و مکه و مشهدش ترک نمی شه و اون عمه کوچیکمم هکذا....
دوستای من. من اینا رو ننوشتم که واسم دل بسوزونین و بگین: آخی... حیوونکی.... در به در...
نه. عزیزای من. عبرتی که می خواستم بگیرین اینجاست.
بابای من اشتباه کرد. اون روز که می تونست خونه بخره ... ماشین بخره ... نمیدونم... کوفت و زهرمار بخره...نخرید. کرد تو شکم برادرا و خواهرا...
دوستای من. چراغی که به خونه رواست به مسجد حرومه!!! دوستای من. وقتی به یه جایی رسیدین اول خانواده ی خودتون رو به یه آسایش برسونین اونوقت... البته... وظیفتونه.... دست برادر خواهراتونو بگیرین.
اما عبرت دوم.
دوستای من. شما همگی عمه ها و خاله ها و عموها و دایی های فردا هستین. تو خانوادتون دقت کنین. ببینی خواهر برادر دارین که مشکل دارن کمکشون کنین. نذارین اذیت بشن. اگه مثلا به جای N73 واسه بچتون می تونین یه گوشی مدل پایینتر بگیرینو اضافیشو بدین به یه بدبخت... اگه می تونین بکنین... نذارین کسی سختی بکشه... فقر برادر کفره... من تجربه کردم...
بیایین یه حساب کتاب بکنیم. پایه حقوق خاله ی من تهران بالا 1 میلیون و دویسته. پایه حقوق دایی هام هم هر 3تا بالای یه میلیونه. من و بابام و مامانم هم می تونیم با برجی یه 200 تومن یه زندگی لااقل بالاتر از سطح افتضاح داشته باشیم. بابام که ماهی 80-70 تومن در میآره.
بیا و حساب کن. 4 نفر... بالای 5/4 میلیون در میآرن.... 120 تومن بدن واسه خواهر در به درشون... نفری زیر 30 تومن می شه... نمی تونن... تا خواهر و شوهر خواهر و پسرخواهرشون سر 1 تومن به هم نپرن!!!
یکی از خاله هام سالیانه یه گوسفند نذر امام حسین داره. خوب. یه گوسفند 40-30 کیلو می شه که می تونه اینو بیاد ماهی 3-2 کیلو گوشت یواشکی بیاره در خونه خواهرش بگه: بیا آبجی. بگیر.
به خود امام حسین،آقا اینجوری بیشتر راضین.
دوستای من.
گرفتین چی می خوام بگم. می خوام بگم اگه تو خانوادتون فقیر دارین. همسایه ی فقیر دارین... کمکش کنین. نداری سخته به خدا. فقر سخته.
من اینو تو وبلاگ خودم ننوشتم که یکی فردا منو می بینه بگه.
هی فلانی من این کتابو نمی خوام. بیا مال تو ... یا...
من صدقه نمی خوام.
ضمنا همین جا اعلام می کنم من چاکر همه ی دایی ها و خاله ها و عمه ها و عموهام هستم. به ما کمک می کنن.
دستشون درد نکنه. اما سالی بیایی 100 تومن بدی به یه از کارافتاده که پولی نیست.
همه ی فک و فامیلمم دوست دارم. بی حد و حصر. نمی دونین چقدر من دایی هامو دوست دارم. من ازشون گله ندارم. خوب حق دارن. بذار خانواده ی خودشون در رفاه باشن.
ولی...
دوستای من. یه خواهشی... اگه خدا رو دیدین. از طرف من بهش بگین اگه خدایی بلده... بکنه .... اگه بلد نیست یکی بهتر از خودش بذاره سر کار و خودش استعفا بده بره!!!
خب امیدوارم درس عبرتی باشه و اینکه خدا توانائی اینو بهمون بده که تا حد نیاز بتونیم کمک حال دوستامون باشیم ........عزیز واست ارزو میکنم با کسب موفقیتهات باعث سرافرازی خونوادت باشی. اگه امروز امشب با شکم سیر با فکر اسوده سر به بالین میزاریم فقط یه لحظه یادمون باشه که شاید یکی از دوستان یا همسایه و.........نیاز بکمک ما دارن.گرفتاریشونو حل کنیم تا خدا گرفتاریمونو حل کنه.
مرسی.ارام